آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - آشنايى با انديشه نگار گمنام سياست در مغرب زمين اسلامى - ناصرى طاهرى عبدالله
آشنايى با انديشه نگار گمنام سياست در مغرب زمين اسلامى
ناصرى طاهرى عبدالله
ابوالقاسم ابن رضوان المالقى. الشهب اللامعه فى السياسة النافعة, تحقيق دكتر على سامى النشار (دارالبيضاء: دارالثقافه, ١٤٠٤), وزيرى.
از آغاز تا به امروز فصل مهمى از فرهنگ و تمدن اسلامى به انديشه نگارى سياسى اختصاص داشته كه خود در گستره فكر اسلامى قابل ملاحظه بوده است. انديشه سياسى از ابتدا تاكنون در چهار حوزه پرداخته شده است. اول انديشه سياسى با پيام فقهى كه آن را مى توان سياست دينى يا سياست شرعى ناميد. در اين حوزه فكرى از ابوالحسن ماوردى شافعى و ابويعلى حنبلى صاحبان (الاحكام السلطانية) مى توان نام برد. دوم, انديشه سياسى در لباس فلسفى كه به آن فلسفه سياست يا فلسفه سياسى مى توان اطلاق كرد. چهره درخشان اين حوزه معلم ثانى, ابونصر فارابى است. سوم, انديشه سياسى با رسالت ادبى كه آن را بايد آداب سلطانى يا مرا يا الامراء نام نهاد. اين حوزه بيش از دو حوزه ديگر يادگار علمى و ميراث فكرى برجاى گذاشته است. جاحظ نويسنده كتاب التاج, ابوحامد غزالى در نصيحة الملوك, ابوبكر مرادى قيروانى صاحب (الاشاره الى ادب الامارة)١ از اين گروهند و بالاخره حوزه چهارم كه بايد آن را انديشه سياسى با نگرش تاريخى يا تاريخنگرى در انديشه سياسى قلمداد كرد. روشنترين نمونه اين حوزه فكر سياسى, ابن طقطقى در كتاب (الفخرى فى آداب السلطانية والدول الاسلامية) است. شايد بتوان ابن خلدون را نيز بيشتر در اين حوزه بررسى كرد. بدون ترديد مشرق اسلامى بيش از مغرب آن, شاهد متفكران سياسى و انديشه نگاران سياست بوده است, اما در مغرب نيز صاحبان نام كم نبوده و از آن ميان ابن خلدون را بايد چهره اى برجسته دانست كه با مقدمه خود درخشيد و با ديد تاريخى خود, فصل جديدى در فكر سياسى به يادگار گذاشت و با الهام از آن فكر, تاريخ خود را نوشت.٢ همچنين محمد بن وليد طرطوشى صاحب سراج الملوك, در ميان انديشه نگاران سياست در صفحات غربى جهان اسلام جايگاهى ويژه دارد. ابن رضوان مالقى, اين متفكر بزرگ و گمنام نيز از كسانى است كه يقيناً بر معاصرين و متاخرين خود از جمله ابن خلدون, تاثير گذاشته است.
ابوالقاسم عبدالله بن يوسف بن رضوان نجارى مالقى در سال ٧١٨هـ در مالقه (مالاگا) در اندلس زاده شد. در اين زمان بخش عمده اندلس به دست مسيحيان افتاده بود و جز غرناطه كه در دست بنواحمر٣ و جزيرةالخضراء و طريف كه در حوزه قدرت بنومرين بود,٤ تنها زادگاه ابن رضوان در دست مسلمين بنواشقيلوله بود. اينها نيز همانند اسلاف پراكنده خود در اندلس ـ آن گونه كه ابن حزم اشاره كرده است ـ در ستيز بودند و گاه عليه يكديگر با مسيحيان اشغالگرِ اندلس همكارى مى كردند.
دولتمردان بنواحمر كه ابن رضوان كتاب سياسى خود الشهب اللامعة فى السياسة النافعة را متاثر از عملكرد اجتماعى و سياسى آنها نوشته, از آن دسته حكومتگران پرزرق و برق و غير عادلانه بودند كه با تحصيل مالياتهاى سنگين بر مردم به زندگى شاهانه خود رونق مى بخشيدند. (جنراليف) امروزين در غرناطه يا (گرانادا) كه همان جنة العريف, قصر بزرگ شاهى بنواحمر است, بيانگر چنين حقيقتى است و ابن خطيب غرناطى هم بدان اشاره مى كند.٥
ابن رضوان مالقى كه اين وضعيت را در دستگاه بنواحمر ديد, به مغرب رفت و در زمره طرفداران و دوستان بنومرين درآمد و در دولت ابوالحسن مرينى و بعد ابوعنان و ديگر مرينيان به سمت كاتبى و رئيس الكتّابى رسيد و تا آخر عمر در همان سمت ماند.٦ در مغرب بود كه ابن خلدون با او آشنا شد و از او بهره برد. ابن خلدون در التعريف نوشته: (صحبته واغتبطت به, وان لم اتخذه شيخاً لمقاربة السن, فقد افدت منه).٧ همانطور كه اشاره شد ابن رضوان تا حدود زيادى متاثر از اوضاع نابسامان اندلس و عصر بنواحمر, كتاب خود را نوشت. اما نبايد بحران شمال آفريقا در عصر بنومرين را بر شكل گيرى انديشه سياسى او بى اثر دانست.
از آن زمان كه ابوالحسن مرينى در سال ٧٤٩ به دست پسرش ابوعنان به قتل رسيد, تا آخر عمرِ ابن رضوان, مغرب و حوزه اقتدار بنومرين كمتر شاهد استقرار سياسى بود و از آن تاريخ تا سال ٧٨٣هـ كه اين انديشه نگار سياسى از دنيا رفت, قريب ده تن از اميران و شاهان بر تخت بنومرين نشستند.٨
ابن رضوان كه كتاب خود را به توصيه ابوسالم (حكومت از ٧٦٠ تا ٧٦٢)٩ نوشته, بر دو چيز تأكيد دارد:
١. عدالت اجتماعى كه در اندلس و حتى شمال آفريقا حسرت آن را مى برد. ٢. ضرورت استقرار و استمرار سلطه سياسى كه در دولت مخدوم خود آن را نمى بيند.
ابن رضوان در باب اول كتاب خود كه (فى فضل الخلافة وحكمتها) نوشته است, سلطنت و دين را ملازم و همراه يكديگر مى داند: (الدين بالملك يقوى والملك بالدين يبقى).١٠ او همچنين پس از تأكيد فراوان بر ضرورت ملك و سلطنت, تبعيت از سلطان را واجب دينى مى داند و در باب اول در فصلى جداگانه (فى وجوب طاعة الملك وذكر ماله من الثواب) بدان اشاره مى كند. او از قول ابوهريره مى نويسد: پيامبر در ذيل آيه (اطيعوا الرسول واولى الامر منكم) ما را به پيروى از امامان فرمان داد و سرپيچى از فرمان آنان را نافرمانى خدا دانست.١١
ابن رضوان عدالت را اساس سلطه سياسى مى داند و برخلاف دوست و همراه خود ابن خلدون كه اساس سلطه سياسى را عصبيت مى داند, در باب سوم در (فى ذكر العدل وفضله وماجاء فى ذلك من الاثار والاخبار) مى نويسد:
(العدل قوام الدنيا والدين وسبب صلاح المخلوقين, به قامت السموات والارضون وبه تالفت القلوب…).١٢ او همآواز با پيشينيان خود مانند نويرى در نهاية الارب١٣ و ابن عبدربه در العقد الفريد,١٤ به اهميت عدالت اشاره مى كند و معتقد است عدالت اساس همه آبادانيها و استقرارهاست. او همچنين نوشته است: (الملك بناء, والجند اساسه, فاذا قوى الاساس, دام البناء واذا ضعف الاساس, انهار البناء, فلا سلطان الا بجند, ولاجند الا بمال, ولا مال الا بجباية ولاجباية الا بعمارة, ولاعمارة الا بالعدل. فصار العدل اساس الجميع).١٥ و در ادامه مى افزايد آبادانى و سربلندى جامعه در گرو تأمين عدالت است: (واذا نطق لسان العدل فى دارالامارة, فلها البشرى بالعزّ والعمارة).١٦ محور اصلى كلام ابن رضوان بر ضرورت تبعيت مردم از سلطان و حتميت عدالت نگرى سلطان است. او نيز خود تا آخر عمر وفادارى به حكومت بنومرين را حفظ كرد و حتى زمانى كه قبايل بنوسليم در تونس عليه مخدوم او ابوالحسن مرينى قيام كردند و بزرگ كاتبان دولت يعنى عبدالمهيمن حضرمى١٧ فرار كرد, ابن رضوان در كنار سلطان و در محاصره باقى ماند.
همان گونه كه محقق اين كتاب دكتر على سامى النشار نوشته, ابن رضوان در تدوين كتاب خواندنى خود ـ كه نتيجه مشاهدات و اوضاع بحرانى اندلس و شمال آفريقاست ـ از مؤلفات پيشينيان بهره برده است; مانند نوشته هاى سياسى ابن حزم, الاشاره الى ادب الامارة تأليف ابوبكر مرادى, كتاب التاج جاحظ الاحكام السلطانيه ماوردى, الادب الكبير والادب الصغير ابن مقفع, عيون الاخبار ابن قتيبة, الهفوات النادرة هلال بن محسن صابى, العقد الفريد ابن عبدربه و كتب تاريخى مانند وفيات الاعيان ابن خلكان و مروج الذهب مسعودى. بنابراين بيشترين حجم كتاب ابن رضوان برگرفته از قدماست.
الشهب در بيست وپنج باب شكل گرفته است: باب اول كه به آن اشاره شد در زمينه فضيلت خلافت و امامت و وجوب طاعت از امامت است. باب دوم در ذكر سيره پادشاهان; باب سوم در مورد عدالت و ضرورت اجراى آن; باب چهارم در حلم و شكيبايى و فروخورى غضب; باب پنجم در ويژگى مجلس شاه و ورود هيئتها و گروههاى سياسى و فرهنگى نزد آن; باب ششم در مورد همنشينان; باب هفتم در مشورت و رايزنى است كه در آن مهمترين خصايص مشاوران را پرهيز از حسد مى داند. باب هشتم در چگونگى برخورد با خواص; باب نهم در ضرورت تغافل و چشم پوشى از برخى خطاها و مردانگى او; باب دهم در مورد ويژگيهاى وزيران است كه ابن رضوان در اين فصل ويژگيهايى خواندنى در مورد وزيران مى نويسد, مانند سهل اللقاء, عالى الهمة, محباً للعدل, غير خائف ولاضعيف النفس, ثابت القلب١٨ و…; باب يازدهم در مورد كتابت و كتاب است. ابن رضوان در باب دوازدهم از احياء سنن و راههاى خير و ادامه راه نيكوى پيشينيان توسط پادشاه سخن مى گويد. او در بخش بعدى به مكارم الاخلاق مى پردازد. يكى از فصول خواندنى كتاب, باب چهاردهم است, در خصوص تحمّل سخن حق اگرچه تلخ باشد, نوشته شده است. باب پانزدهم كتاب در باب مهربانى با رعيت و گشاده رويى با اوست و باب شانزدهم در مورد دورانديشى و زيركى سلطان و استفاده از فرصتهاست. در اين مورد اشاره اى به اين روايت حضرت على(ع) دارد كه: انتهزوا هذه الفرص, فانها تمرّ مر السحاب.١٩ در ادامه و در باب بعدى به بيدارى و هشيارى در رسيدن به اهداف و مقاصد سخن مى گويد. در باب هيجدهم نيز مجدداً در مورد مهربانى با رعايا و سياست رفتار با آنها سخن مى گويد و يكى از وظايف ملوك را تعهد امور رعيت و عدل نگرى او مى داند و مى نويسد: (من الحق الواجب على السلطان للرعية الاستصلاح لهم, والتعهد لامورهم, وحسن السيرة فيهم, والعدل عليهم, والتعديل بينهم…).٢٠ باب نوزدهم درباره برنامه ريزى حاكم و كارگزار است. او در آنجا در مورد واليان مظالم, حسبه, شرطه و صاحب بريد, عامل زكات و سفير نكاتى را يادآور مى شود. در باب بيستم و بيست ويكم در درجه بندى عقوبات و جرايم و ويژگيِ زندانها, داد سخن داده است. باب بيست ودوم به بيت المال و بخشش آن, باب بيست وسوم به سياست جنگى و باب بيست وچهارم در مورد فساد دولتها و دورشدن قلوب مردم از شاهان اختصاص دارد.
كتاب با پندها و وصيتهاى خلفا و ملوك به انجام مى رسد و ما نيز مقاله خود را با جمله اى از اين فصل به پايان مى بريم كه:
شر الدُوَل دولة لا امن فيها.٢١پاورقي:
١. در مورد اين نويسنده گمنام تونسى, نگاه كنيد به نوشته نگارنده تحت عنوان آئين حكمرانى در چهار كتاب سياسى, مجله آينه پژوهش, شماره١٦.
٢. البته تناقضات در تاريخ ابن خلدون كم نيست; يعنى گاه آنچه را در مقدمه به عنوان الگو و يا دستورالعمل تاريخنگرى يا تاريخنگارى ارائه مى دهد در العبر نقض مى كند.
٣. آخرين دولت مسلمان اندلس كه از سال ٦٢٩ تا ٨٩٧هـ حكومت كرد.
٤. جانشينان موحدين در شمال آفريقا بودند كه بر مغرب الاقصى مستولى شدند.
٥. ر.ك: الاحاطة فى اخبار غرناطة.
٦. دايرةالمعارف بزرگ اسلامى, ج٣, مقاله ابن رضوان.
٧. ابن خلدون, التعريف بابن خلدون ورحلته شرقاً وغرباً, تحقيق محمد بن تاويت, قاهره, ١٩٥١, ص٢٣.
٨. ر.ك: نگارنده, مقدمه اى بر تاريخ سياسى اجتماعى شمال آفريقا از آغاز اسلام تا روى كار آمدن عثمانيها, سازمان چاپ و انتشارات, زيرچاپ.
٩. ابوسالم به دست وزير خود حسن به عمر فودودى به قتل رسيد.
١٠. الشهب اللامعة فى سياسة النافعة, تحقيق على سامى النشار, دارالثقافة, دارالبيضاء, ١٤٠٤هـ, ص٥٧.
١١. همان, ص٦٦.
١٢. همان, ص٨٥.
١٣. النويرى, نهاية الارب, ج٦, ص٣٥.
١٤. ابن عبدربه, العقد الفريد, ج١, ص٣٣, دارالكتاب العربى, بيروت, ١٤٠٦هـ.
١٥. الشهب اللامعة, ص٨٧.
١٦. همان, ص٨٨.
١٧. عبدالمهيمن بن محمد بن عبدالمهيمن حضرمى كاتب ابوالحسن مرينى بود. او در طاعون كشنده سال ٧٤٩هـ در تونس درگذشت. ر.ك: الاعلام, ج٤, ص١٦٩.
١٨. الشهب اللامعة, ص٢٠٧.
١٩. همان, ص٢٧١.
٢٠. همان, ص٣١١.
٢١. همان, ص٤٣١.